تبليغاتX
صدای آشنا

صدای آشنا

این برا اون کسی که دوسش دارم ....

اَگه بي وفـا بشي ،رفيق نيمه راه بشي ،با کـَسي آشنا بشي ،ميميرم
اَگه منو جا بذاري ،رو دلم پا بذاري ،بري تـَکو تنها بذاري ،ميميرم
تو منو خار نکـُن ،منو بيمار نکـُن ،عاشق ديوونهَ تو اينهمه آزار نکـُن
گِله بسيار نکـُن ،شَبَمو تار نکـُن ،جملهء مي خوام بـِرَم روديگه تکرار نکـُن
اَگه بي وفا بشي ،رفيق نيمه راه بشي ،با کـَسي آشنا بشي ،ميميرم
اَگه منو جا بذاري ،رو دلم پا بذاري ،بري تـَکو تنها بذاري ،ميميرم

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره

 و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن

دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم

 خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم

اگه چشمات من و میخواست

                         تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود

                         جون به دستات میسپردم

اگه اسممو میخوندی

                         دیگه از یاد نمیبردم

اگه با من تو میموندی

                          همه دنیا رو میبردم

خیلی سخته خیلی سخته از عشق یه نفر بسوزی اما نتونی بهش بگی خیلی سخته یه مدت با یکی باشی به خیال اینکه دوست داره اما بعد بفهمی اینا همش ساخته ذهن خودت بوده و اصلا از اول عشقی وجود نداشته اون موقع است که می شکنی نمی دونی چی کار کنی از یه طرف دلت پیش اونه از یه طرف می دونی که دوست نداره مجبوری به اون فکر نکنی چی کار می کنی اون موقع است که یاد این شعر می افتی

اونی که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت
رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر وخیالش همش باهامه
هر جا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمی شه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم

 

 
گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:27  توسط سیما و فرید  | 

عشق زیباست........

 

 
 

يک شب خوب تو آسمون يک ستاره چشمک زنون خنديد و گفت : کنارتم تا آخرش تا پاي جون ....
ستاره ي قشنگي بود آروم و ناز و مهربون ....
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون ....
اما زياد طول نکشيد عشق من و ستاره جون !!!
ماهه اومد ستاره رو دزديد و برد نا مهربون ....
ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون ...!!!
حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون

  چشم ، چشم دو ابرو 

 نگاه من به هر سو

                        پس چرا نیستی پیشم ؟ 

 نگاه خیسِ تو کو ؟

                        گوش ، گوش دو تا گوش 

دو دست باز یه آغوش

                        بیا بگیر قلبمو  

یادم تو رو فراموش

                        چوب ، چوب یه گردن 

جائی نری تو بی من

                        دق می کنم ، می میرم  

اگه تو دور شی از من

                        دست ، دست دو تا پا 

یاد تو مونده اینجا

                        یادت می یاد می گفتی 

بی تو نمیرم هیچ جا ؟ 

                        من ؟ من ...؟ 

                        یه عاشق همون مجنون سابق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:35  توسط سیما و فرید  | 

عشق زیباست ......

 

عشق :

اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات خورشیدو خاکستر کرد
میشه از گندمی های سر زلفت یه عالمه شعر نوشت
اره از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره
اره از عشق تو مردن داره اره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد
اره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد.

 

 

خداحافظی میکنم و دست از سرت بر میدارم

شدن کلاوم اخرت نه دیگه دوست ندارم

شدن کلاوم اخرت که بودنت حالا غمه

ببین شکستم این همه این همه هم واسط کمه

نمیشه از تو بگذرم

نه میشه با تو بمونم

تو دیگه کوتاه نمیایی

تقصیرم و نمودنم

 

بی تو تنهام تو این غربت

تو این ظلمت اگه بمونم

حتی وقتی بغضی خسته

تو گلومه واسط می خونم

 

بی تو تنهام تو این غربت

تو این ظلمت اگه بمونم

حتی وقتی بغضی خسته

تو گلومه واسط می خونم

 

----------------

عاشقانه.love

 

عاشقانه.love

 

 

ترسم از رفتن نیست! از بی تو بودن که می ترسم..................

 

                

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي

تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کردي

 اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

 اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي

تا من بر سکوت نگاه تو

 رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

      

    

  آدما از درد دل شکستشون ناله می کنن اما بازم خودشون دل دیگران رو

 می شکنن از تنهائ آه می کشن اما بازم خودشون دیگران رو تنها می زارن

 از غصه داد می زنن اما بازم خودشون روی قلب دیگران غصه می زارن!!!

 

اما عزیزم تو ناله نکن آه نکش داد نزن.

 

             

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم . گاه يک نغمه آن قدر دست

نيافتني است که با آن

 زندگي ميکنم . گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند.

گاه يک عشق آن قدر

 ماندگار است که فراموشش نميکنم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:22  توسط سیما و فرید  | 

عشق....

 

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

 --------------------------------

خسته ام از این روزهای تکراری

 

خسته ام از این واژه های تکراری و غمگین

 

خسته ام از این بیشه های همیشه تاریک

بیشه ای بدون ماه

بیشه ای بدون خورشید

بیشه ای که تمام زیبایش، کویری بیش نیست

بیشه ای که وسعت به اندازه دلتنگی های من است که

رودهایش را به قطره اشک هایم

کوه هایش را با صبر در برابر غم هایم ساخته ام

 

خسته ام از این همه دروغ

 

خسته ام از این همه بی مهری

 

خسته ام از این گرگ های بره مانند

گرگ های پستی که آماده برای دریدن در لحظه ای از غفلت و اعت

---------------------------

امید وارم که خوشتون بیاد

عشق به شكل پرواز پرنده است
عشق خواب يه آهوي رمنده است
من زائري تشنه زير باران
عشق چشمه آبي اما كشنده است

من ميميرم از اين آب مسموم
اما اون كه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده است

من ميميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرنده است

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار

براي زنده بودن دليل آخرينم باش
من آن من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغازه راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اون كه عاشقونه جوون سپرده هرگز نمرده
         
عشق گذشتن از مرز وجوده

 

-------------------------------

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:25  توسط سیما و فرید  | 

 

اومدم بگم تابانتر از خورشید نیست وقتی چشمان تو را دیدم منصرف شدم

اومدم بگم دریا بسیار پهناور است وقتی دل عاشق تو را دیدم  منصرف شدم

اومدم بگم زندگی زیباست تو را دیدم زندگی زیباتر شد .

اومدم بگویم ((من)) وقتی تو را دیدم ((ما)) جایگزین کلامم شد.

سیما و فرید

 

 

 

                        

                       


من خيلي غصــــه دارم هيچ مونسي ندارم

تـــــو آسمون ستارســــت حتي اونم ندارم

تا كي بايد به دل بگم بساز بساز بسوز بسوز

تا كي بايد به دل بگم كه چشماتو به در بدوز

تا كي بايد گريــــــــه كنم از دست كار روزگار

تا كي بـــــــــــايد بباره چشمام مثل ابر بهار

 كي ميگه تنهايي سخت نيست بخدا تنهايي سخته

الهي بي كس نشي به خدا بي كسي سخته

 

 

من نگفتم نتونستم

شايد اونجوری که بايد قدرت رو من ندونستم

حرفهايی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

 نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

 نيومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

که بگم ديوونتم من زندگيم رو به تو بستم

 تو رو ديدم توی مثل آينه توی تنهايی شکستی

من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

نمی دونستی که چون گل توی برگ من شکفتی

چشم تو پر از گلايست اما هرگز نمی گفتی

  نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

شايد اونجوری که بايد قدرت رو من ندونستم

حرفهايی بودتوی قلبم  من نگفتم نتونستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:51  توسط سیما و فرید  | 

حرف دلم...

 

باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم

نگاهي بياندازم... ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را

در آسمان نگاه کني. چند روزي است كه تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي

انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...

چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...

 
***************************

 مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره *کوچه پر از حسرت

ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست* بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت *لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن

تــمـنـا تــويـي *چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

******************** 

 به قلبهای حقیری که در پی عشق می گردند بگویید عشق حس بزرگیست حتی اگر هم

بخواهد 

در خانه تنگ دلشان جا نمی گیرد

                                                                  

***********************************************

"به نام تنهاترین معبود تنهایی"

اکنون که فاصله ها با تمام قدرتشان من و تو را از هم جدا کردند

چگونه حرفها ادای حق کنند؟

چگونه قلبها باور کنند تنها نیستند؟

چگونه ثانیه ها هدفمند بودنشان را باور کنند؟

چگونه قلبم باور کند آن دورها کسی دوستش دارد ؟

یا برای او می تپد؟

چگونه امید دوباره بر روی وجود بی کسم خیمه بزند ؟

در حالی که لحظه هایم تمام از نا امیدی میسراید؟

چگونه باور کنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:25  توسط سیما و فرید  | 

سخت است........

ای  عشق تو ما را به کجا می کشی  ای عشق

جز  محنت و غم نیستی اما خوشی   ای  عشق

 

این  شوری  و شیرینی  من  خود  ز لب   توست

صد بار  مرا می پزی  و می چشی  ای    عشق

 

چون   زر  همه در حســـرت مس  گشتنم  امروز

تا  با ز تو  دستی  به سر  من کشی ای  عشق

 

دین  و  دل  و  حسن  و هنــــر و  دولت و  دانش

چندان که نگـه می کنمت هر ششی ای عشق

 

رخســاره ی   مردان   نگـــــــر  آراسته ی  خون

هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشـق

 

آواز  خوشت  بــــــــوی  دل   سوخـــــــته   دارد

پیداســــت  که   مرغ  چمن  آتشی  ای  عشق

 

بگــــــذار  کــــه  چون  سایه  هنوزت   بگـــــدازد
از  بوته ی  ایام  چه غم؟ بی غشی  ای عشق

---------------------------------

خوشبختي يعني داشتن يه بهونه مهم براي زندگي
خوشبختي يعني غرق بودن در لذت دوست داشته شدن
خوشبختي يعني داشتن كسي كه حاضري حتي بخاطرش بميري
خوشبختي يعني تجربه يه عشق حقيقی
خوشبختي يعني تو... داشتن تو ... حتي دلتنگي براي تو
 
خدایاممنونم که فرشته ای بهم دادی که بفهمم معنی خوشبختی رو
ای خدای مهربون
 
------------------------------
 

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

دوست دارم جگرمتحرک

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:37  توسط سیما و فرید  | 

حرف دلم...

                                                        MySpace Images, Pics and Graphics

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن...!!!

به دنبال روزنه اي ميگردم در كوچه پس كوچه هاي خيال پرواز مي كنم و تنهايي خود را در لابه لاي اشكهايم پنهان ميكنم گله دارم از همه ي نيرنگها از آدمهايي كه فقط خود را مي بينند اي كاش مي شد آيينه ها را در هم شكست...!!!

هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي...!!!

 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:19  توسط سیما و فرید  | 

سخت است .....

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد یع بغض شکسته رفیقه گلو شد.

                تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره دلم غصه داره دلم بی قراره

               نه شب عاشقانست نه رویا قشنگه دلم بی تو خونه دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون که چشمم به راهه مبینم که کوچه پر نور ماه 

              تو ماه منی که تو بارون رسیدی امیده منی تو شب نا امیدی  

 

بزار لب و بزارم رو لب تو
بزار بکشم خودم و واسه تو
بزار تا تموم عالم بدونن
عاشق و معشوقیم من و تو

بیا بیا بیا بیا داد بزنیم
بیا تو کوچه و خیابون جار بزنیم
دین و جون و ایمونم پیشکش تو
آخه عاشق و معشوقیم من و تو

تا کی میخوای رازمون باشه پنهون
رازی که لو رفته پیش این و اون
من عاشقم تو عاشقی تموم شد
قال قضیه رو بکن تو آسون

 

عشق يعني كوچه اي دور و دراز

با هزاران سختي و شيب و فراز

عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني بي تو هرگز پس بمان

تا سحر از عاشقي بااو بخوان

عشق يعني هرچه داريم نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

گریه های عاشقانه

باز باران بی ترانه گریه های عاشقانه

می خوردبرسقف قلبم یادایام توداشتن

میزندسیلی به صورت باورت شایدنباشد

مرده است قلبم زدستت

فکرآنکه باتوبودم باتوبودم شادبود

توی دشت نگاهت گم شدم درخاطراتت 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:9  توسط سیما و فرید  | 

سخت است ....

 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:27  توسط سیما و فرید  |